معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

330

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

معنى طمع سودا از ملازمان سلطنت شعارى نمودن خلاف مروّت مىنمايد من اين غلام ارجمند را به بيست درم در سلك مؤانست خويش منتظم گردانيده‌ام و به همان بيست درم قناعت دارم و زياده از آن نمىخواهم و اگر نه آن بودى كه از توهّم وضع منّت بر خاطر شريف شما انديشه مىنمايم و الّا اين بيست درم را نيز نام نمىبردم ، و ليكن از ملازمان التماس آن دارم كه در تعظيم و احترام و احسان و اكرام اين فرزند ارجمند سعى بليغ مبذول فرمائيد كه به يمن و بركت در قدم شريف او « و اكثر من ان يعدّ و يحصى » مشاهده افتاده و او را بذات خود استحقاق اين نوع كرامات متحقق است ، چون عزيز از مالك استماع اين كلمات نمود لا جرم در تعظيم و اكرام وى اين نوع مبالغه فرمود . وجه دويم اين است كه چون يمن قدم و رزانت عقل و اصابت راى وى دانسته بود و انتفاع كلى از وى متوقّع مىنمود ، لا جرم گفت : « عَسى أَنْ يَنْفَعَنا » علّت اكرام ، توقّع نفع را ساخته در قيام نمودن يوسف باصلاح مهمّات وى . « أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً » يا او را به فرزندى اختصاص دهيم و گويند عزيز را فرزندى نبود چه وى عنين بود و فرزند دوست مىداشت ، پس به جهت اين دو امر از زليخا استدعاى اكرام مثواى مىنمود . وجه سيم - گويند امر باكرام فرمود ، زيرا كه يوسف موصوف به سه صفت « 1 » بود ، كه مقتضى نواخت و كرامت بود ، صباحت و غربت و عبوديّت ، هم نيكوروى بود هم غريب و هم بنده بحسب ظاهر ، لطيفان خوبرويان را عزيز دارند و رحيمان غريبان را اكرام كنند و كريمان بندگان را نيكو دارند ، عزيز چون به صفت لطف و مرحمت و كرم متّصف بود مر يوسف را كه به آن سه صفت ديگر موصوف بود باعزاز و اكرام مخصوص گردانيد . اينجا ارباب اشارت لطيفهء ايراد فرموده‌اند : و آن آنست كه بندهء مؤمن نيز

--> ( 1 ) - ح : به صفتى بود .